|
شرح ندارد این وبلاگ لعنتی
|
اینجا
خدا با ما نشسته چای مینوشه.....
یا از دست میروم
ماندنی نیستم ...
پایم روی زمین نیست ...
من اصلا عاشق همین زندگی لجام گسیخته ام
با حماقتهایش در پایبندی به وجود
من باخته ام و تو میدانی
چگونه از پس شبی دراز برآمده ام......
به گاه اگر آمده باشی!!!!!!!!!!
از گَل دیوار آویزان،
امروز را هم خندیدیم
گوسفندان زیادی از خوابمان بیرون پریده اند
هر روز مستراح های زیادی از کلمات را پاک میکنیم و بعد
میخوابیم.
امروز روز دیگری است
روزی به غایت افسرده تر از مجموع دیوانگان
به امید هواست که دیوار سوراخ میکنم.
یاد گرفته باشیم یا نه
گفته باشند یا خیر
. . . . .
باید درک کرد که :
طعم بوسه تابع عطر رژ لب است!!!
به لبخندی که صبح آغاز می کند
و
سینه هایت دو پرنده ی مشعوفند
از چینش دانه های التهاب
و
این روزها هرٌم داغ اندامت
مرا خط به خط می سوزاند
به پیش بیا
ستاره ی خوش قلب.........
مرا چشمکی میهمان کن
و لبخندی
بافته از کلاف موهایت........
پرنده هاي مرده مان را به پرواز در آوريم!!!!!
تن وهمی می پذیرد ناممکن
مرگ حاشیه می رود
ما در صف حادثه
ماه مرده است
نئون خود نمایی آغاز می کند
شاعر در حاشیه ویراژ می دهد
بتن مصیبت است - می دانی؟
راس ساعت دو، حیاط رعیتی
در سکوتی موحش فرو رفت
سندان و تلمبهی آب برق زدند
انگار همه چیز اولین قدم را انتظار میکشید.
زن به فضای آزاد قدم نهاد.
باد برخاست
پشت سرش
کشتزارها به هوا بلند شدند.
حقیقت دارد، ستارهای آن بالاست، نشسته مثل خزهها بر درختان. زن دریافت اگر استوار قدم بردارد، میتواند برای همیشه به پیش برود. خرسند از این خیال، برای خویش سرودی سر کرد. پیچ پویینت، سیلک هوپ، بیور بنت. هرچه در شمال پیشتر میرفت، رهاتر میشد.ستارهها بشقاب غذاهای خوب میشدند، میدرخشیدند و سکه میشدند.
سفیدی خاموش. شب، تپه را به جلو هل میداد
شاخههای درختان
با سرهای پشمی کوچکشان
خش خش میکردند.
مرد احساس پیری میکرد
پیرتراز این سایههای آشنا بود
که مثل سنجابها نزدیک نمیآیند.
فرورفته تا زانو در بوتههای تاک،
آنها را می دید که به پیش میآیند
علفهای هرزه را میکنند
میخندند
حمایل تفنگها برسینههاشان
وسوراخ گلوله بر پیشانی به پیش می روند .
تو یه رازی
مثل مهره های پشت
مثل یک سرباز سفید
از زیر میز بیرون بیا!
هنوز جنگ تمام نشده است
با اینهمه
من مجبورم از لابلای موهای تو شعر تراوش كنم
و برای هویج ها
ادای خرگوشها را در بیاورم.
در فحواي كلام نمي گنجد
چشمان رامشگرت اي غزال
روحم را خنج مي زند
شباهنگ گيسوانت
در انتظار حدوث و تجددي دوباره نشسته
جايي كه بلور سر انگشتانت موجوديت محض تو را
رج مي زند
دير زماني دستان بسته ام آزاد نبود
تا هر التهاب تو را در بر كشم
( چه بي تابانه مي خواهمت اي دوريت آزمون تلخ زنده بگوري)
حتي جهان بي حضور تو از هر سلامي خالي است
آنكه قلب پرنده را شكست
آنكه روح سبزي را پژمرد
از ابديت بوسه چه مي دانست؟
حال كه زمين مبهوت از موعظه هاي آسمان
بخواب رفته است
به ضرباهنگي عاشقانه
طلوع ميكني و من
انتشار مي يابم.
بر پيكرم بپيچ
تا ياسمن هايي را كه بدست شهرياران عاشق مي رويند
از آن ما باشد.
جهان با تمام كبوتر هايش فرو افتاد
تا هر بهاري در پيراهن تو مانوس شود
تو مي ماني
تا تنديس تو
انعكاس شمشيري باشد
كه با قلب من مشق قتال ميكند.
روز ها را دوره مي كنيم اما، كاش بدانيم عشق چيست ، زندگي چيست، روز كجاست وكدام قلب از آن ماست؟؟؟؟؟؟بايد به صداي درون گوش فرا داد.
فقط گاهي از سردلتنگي همديگر را مي آزاريم......بي آنكه بخواهيم.
اگر قلب تو مکث کرد
اگر چیزی به توقفش واداشت
اگر کلام در گلوگاه تو از رسیدن به مقام تکلم فرو ماند
اگر دستانت پرواز را فراموش نمود
بپیچ بر نازکای احساس من
چشمانت را برای من بر جای بگذار
زان رو که واپسین نگاه باید با چشمان تو همراه باشد
چندان که با من ادامه می یابد
در جستجوی نور چشمانت
حتی اگر بسته باشند
حیران جزیره های سرگردانیم
ای مجمر نقره ....
زمان چونان رودی سرگردان
همچون بادی رونده
ما را حرکت می دهد رودخانه ای قدرتمند آثار ما را پاک می کند
اما عشق را هر گز پایانی نیست
من به سوی تو می لغزم
در آن لحظه که شریان نیلی خود را در سراسر مه منتشر میکنی......
تا چیزی مثل چرکابه ی خون
پا به پای خیابانهای هرزه
با تن هوس آلود آسفالت بلاسد.
دو ر می
چنگ می شود:سیمها و سیمها
تا اغازیدن دامنه های تغییر به انهدام شما ریشخند شود
فا سل لا
روزها از پی هم در تلاقی ناخواسته های عقیم
در پی باران در پی برف که دیگر نمی بارد
با هر قطره اش خونابه های تنت را لیسه می کنم
افکاری که به طاقدیس جغرافیا ماننده است
با ارتفاعی پست تر از سطوح زمین.
عده ای مشتمل از شاعران خاک
به بيابانهای بی پايان هجوم اوردند
تا ملاحان از برای دختران دريا
تاجی از صدف مرمرين بسازند
با توری که در کمر کش دريا فرو رفته
ما در اعماق مسکن داشتيم
انجا که شب از پشت شيشه های آب
ته مانده های تن هوس آلود مرا می نگريست.
سکوتی زرد شانه هايش را به اقاقی ها می مالد
تا آنچه در يا گفت را در پنج بند ترکيب کند:
دفن مردگان
مرگ در آب
آرزوی آرامش
موعظه آتش
سرزمين مجروح
چه می خواهی از اين محبوس در قفس آب؟
می خواهم مرا بميراند
تا آب منتشر
چون بوی عطر زنی مرا تعميد دهد.
عطر ظرفهای اطلسی
در صدای استخوان
بدنهای لخت و سپيد می پيچد
شاعران و عده ای مشتمل بر انها
که سالی چند بار راه از ميانشان گشوده می شود
حامل ته مانده های سيگار و
روزنامه ی مچاله ی ديروزند.
یادم اومد چند ماه پیش به محض
استشمام دود سیگار به حدی سرفه می زدم که گلوم طعم خون می گرفت.
ببراي روز فيروزه و عادات ماهانه محير العقولش
دست اندازي آن سوي ميز
ميان بازوان نحيف دخترك
مچاله شده چون تپاله ي گاوي مغموم
بي هيچ زنبوري
در گوشه اي ديگر از غار
انباشته از خرت و پرت
اينجا در كافه ي دود زده
بر لبه ي برهنه ي اندوه
كلاغها در ستيزند
ملافه ها خون آلود ، دخترك نامفهوم
سايه ام خائن است
روزهايم مدفون در بوي تلخ قهوه
زمان سيال لحظه ها ي آرامش غوك مي شود
در تشييع اسطوره شدن
زندگي كورتاژ مي شود
لهيده از هلهله هاي زندگي
غرق حالات
تاملات
و هجاهاي گسسته
تا صبحي كه
جاي دندانهاي خون آلودش آشكار شود
تن مچاله را مزرعه ملخ زده مي فهمد
كه از هيبتش
باد نفير مي كشد
درختان سر خم مي كنند
و كودكان غوغا.......................................
مردگان بسیارند
بسیار بسیار.
جا نمی گیریم به هم فشرده شده ایم.
مرغی دریایی
حوله اش را تکاند.
کسی دستهایش را پاک نکرد
کسی ندید.
سرود دوم
گفتی یک کشتی
ترسیم شده با گچ
بر در داخلی زندان.
مرگ را ریشخند می کنی؟
ریش خندش نمی کنی.
سرتاسر شب مردگان
تکه های یخ را می جوند.
دیگر نمی دانیم چه باید کرد
موشها نانهایمان را می خورند.
ترس عظیم می شود.
سرود سوم
سایه ها بار شده با سنگ ها
سیم خاردار
تلفظ درست نامت را از یاد برده ای.
گربه ای سیاه با ماه بسته به دمش می دود.
عجیب.
سرود چهارم
این روزها تماما سردرد داریم
دودها از درون بالا می آیند
سیگار بهانه ایست.
می خوریم...جارو می کنیم ...می خوابیم.
مرد کور بیدار
با دستهایش هوا را می کاود.
سرود پنجم
سخنان دیروز به سرعت سوراخ می شوند
چهره ها همین که نگاهشان می کنی تغییر می کنند.
با هم سر صحبتی را باز می کنیم
در نیمه قطع می شود
می رویم دیواری بسازیم - ما را نمی گذارند تمامش کنیم.
آوازمان قطع شده
همه چیز را افق به انجام می رساند
اگر قرار بر روی دادن چیز خوشی باشد
از همین ها خواهد بود.
با توجه به اين كه طبق گفته رييس جديد سازمان ملي جوانان، قرار است اخذ گواهينامه تخصصي ازدواج براي پسران اجباري شود و دخترها تنها اجازه بله گفتن به كساني را داشته باشند كه دوره سه ماهه مهارت هاي ازدواج را گذرانده باشد، ديديم بهتر است با اين رييس جديد از در ديگري وارد شويم و به جاي آن كه مثل رييس قبلي، هر حرفي زد، بلافاصله آن را در اين وبلاگ تبديل به سوژه كنيم، به كمكش برويم. شايد واقعا اين بندگان خدا نمي دانند مشكل ازدواج جوانان كجايشان است!
* در جاده زندگي مشترك، هر یک از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟
الف. فرمان زندگی را از همان اول، خودت به دست بگیر
ب. اگر پرسپولیسی هستی آن گاه همسرت نباید استقلالی باشد![]()
الف. انتخاب همسر از بین آدمهای برجسته
ب. شکم برجسته ممنوع!
الف. برجستگی های فريبنده!
ب. گاوت دوقلو زاییده!
الف. همیشه راه راست را برو
ب. به طرف منزل مادرزن![]()
ازدواج:
الف. آغاز آزاد روابط
ب. پايان روابط آزاد
الف. حرف اضافه ممنوع!
ب. حرف ممنوع، اضافه!
الف.سير ترشي افتاد پايين!
ب....( عبارت انتخابي خودتان را وارد كنيد)
الف. لطفا موالیدتان را كنترل كنيد!
ب. یکی کمه، دو تا غمه، سه تا که شد خاطرجَمعه!
الف. به سراغ شوهر که می روی تازیانه را فراموش نکن!
ب. کتک زدن ممنوع
الف. با طبقات بالاتر وصلت كن
ب. توكلت به خدا باشد!
الف. همسرت را نپیچان
ب. دم درآوردن ممنوع!
الف. ... ممنوع!
ب. فکر بد کردن درباره گزینه بالایی اکیدا ممنوع
الف. ماه عسل به دریا نروید، غرق می شوید، حسرت به دل می مانید!
ب. زیرآبی رفتن ممنوع 
الف. وفاداری در حد سگ
ب. اخلاق سگی ممنوع
الف. به پای هم پیر شوید
ب. پیرتان در می آید!
الف. ... به زندگی ممنوع!
ب. درصورت گزینه یک(!) آن گاه بريده مي شويد!
الف. ladies next
ب. محل وقوع عشق های خیابانی
الف. بعد دوسال راه میندازیم یه مخزن گنده جوجه کشی!
ب. دو فرزند کافی است!
الف. همدیگر را دور نزنید!
ب. دور همدیگر بگردید!![]()
الف. هنگام دعوا از چکش استفاده نکنید
ب. زندگي شما به بن بست رسيده است
الف. بالا بروي پايين بيايي بايد مهريه را بدهي!
ب. بالا رفتيم ماست بود پايين آمديم دوغ بود سوالات آزمون ما لو رفت!
برگفته از وبلاگ دختر ترشیده